تبليغاتX
يادداشتهاي خط خطي
چرا بعضی ها فقط به فکر خودشونن؟چرا اطرافشونو نگاه نمی کنند؟؟چرا خوبی های بقیه رو حس نمی کنند؟؟چرا همیشه پر توقع اند؟؟

جدی دقت کردی همه که نه اما بیشتر مردم فقط به فکر خودشونن!و حاضرن تورو غرق کنند تا خودشونو نجات بدن!

چرا ما ادمها فقط به فکر احساسات خودمون هستیم؟چرا طرف مقابلمون رو در نظر نمی گیریم؟چرا باید همیشه خودخواه  باشیم؟

اره!الان از دست تو هم ناراحتم.از دست همه ناراحتم.

اهای مردم دنیا گله دارم... گله دارم من از عالم و ادم گله دارم گله دارم...شما که حرمت عشق و شکستین...کمر به کشتن عاطفه بستین.....شما که روی دل قیمت گذاشتین...که حرمت دل و نگه نداشتین...اهای مردم دنیا...

دلم می خواد یه جنگل خلوت برم پر از ارامش و سکوت و بشینم یه جا و به هیچ چیز به جز قشنگی اون جنگل فکر نکنم. حتی به تو هم فکر نکنم!!

تازگی چقدر دل من همه چیهو می خواد.با اینکه از همه حتی از تو هم گله دارم اما دلم تو رو هم می خواد!

حالا چی کار کنم؟برم اون جنگل دنج و خلوت یا بمونم جایی که فقط باید خودخواهی و طمع ادم ها رو دید؟!.

+ خط خطی شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 19:39 توسط مداد سياه |

دیروز به توله سگ گفتم نمی دونم چرا امسال به بهار حساسیت پیدا کردم اونم گفت از دوری خره!!!!

امروز توله سگ می گفت یادت باشه بعد از ۲ سال  از خرای دیگه بپرسی این ۲ سال چی کار کرده؟؟

میگفت دنیای توله سگا و خرا خیلی کوچیک!!!!راحت می تونی بفهمی:ی

میدونستی توله سگا هم عاشق میشن؟؟حالا  توله سگه ما هم عاشق شده !!!!

 

 

+ خط خطی شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:2 توسط مداد سياه |

دلم می خواد بازم نوشتن و شروع کنم ۶ ماه می گذره که هیچی ننوشتم اما دلم برای نوشتن تنگ شده .دلم برای خودمم تنگ شده!تا حالا شده دلت برای خودت تنگ شه؟!!

گاهی وقت ها شده دوست داشته باشی کسی باشه که دلش برات تنگ بشه؟

برای باور بودن جایی شاید باشه شاید ...برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید...که سر خستگیهات به روی سینه بگیره... برای دلواپسیهات واسی سادگیت بمیره...

دلم یه چایی داغ می خواد که برم بشینم زیر بارون و دلتنگیم و خوشیمو غمم و خندم واز همه پنهون کنم. تو جایی به این خلوتی و دنجی سراغ داری؟؟؟

دلم برای بچگیم هم تنگ شده دوست دارم قایم موشک بازی کنم می شه بری چشم بذاری من قایم شم؟ولی نه میترسم پیدام نکنی پس من چشم می ذارم نه نه اون وقت من گمت می کنم .

بیا پس گرگم به هوا ...تو گرگ!نه تو انقدر خوبی که دلم نمیاد گرگ شی اگرم من گرگ شم دلم نمیاد بگیرمت بره ی کو چولوی من..

پس بیا دستاتو به من بده و با هم بچرخیم و به یاد زمان خوش کودکی و بی خیالیش بخونیم:الیسا الیسا جینگیلی الیسا هی جینگیلیبل جینگیلیبل جینگیلی الیسا هی..

وای یا بخونیم:خوشحال و شاد و خندانم قدر دنیارو می دانم.....

تو هم با من بخون بخون بخون.

+ خط خطی شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 21:14 توسط مداد سياه |

اولا يک سلام بلند به تمام دوستاي گلم که وبلاگ منو مي خونن.
دوما يک احوال پرسي اونم با صداي بلند و جيغ جيغو که کر بشيد!
سوما ديگه ميرم سر اصل مطلب اونم با صداي بلند!!
اين چند وقت که نبودم به ماجراهايي بر خوردم که واقعا سرم سوت کشيد اونم از نوع بلند!!!
من هيچ وقت تو عمرم نگفتم که چون من دخترم پس پسرا اه اه!
هيچ وقتم ارزو نکردم که کاشکي پسر بودم(البته اگه اين سوال براتون پيش اومده که مگه مداد سياه ها هم دختر پسر دارن بايد بگم بهتون معلومه که دارن پس چي فکر کرديد؟ فکر کرديد فقط شما ادما با هم فرق دارين؟!!)

خب...

بين ما زن ها هم خوب هست هم بد ولي خب من به هيچ کدومش کاري ندارم اما به اين کار دارم که 1 زن تا چه حد ميتونه بي انصاف باشه
مثلا 1 زن که 22 سال با همسرش زندگي ميکنه 2 تا بچه بزرگ ميکنه اخرشم بعد از اين همه سال زندگي همه ي مال و اموال مرد رو بالا ميکشه و ميره دنبال خوشگذروني خودش اونم مردي که 22 سال جون کنده که خرج زن و بچش رو در بياره اخرشم همش پر... کل داراييش با 1 نقشه ي زيرکانه ي زنش از بين رفت اخه اين انصافه؟
بين مردا هم هم خوب هست هم بد اما باز من فقط به بي انصافي 1 مرد کار دارم
چه طور 1 مرد دلش مياد زن و بچش رو به بهانه ها ي مختلف بپيچونه و الکي بگه ميرم ما موريت فلان شهرستان بعدش پاشه بره 1 کشوري دنبال خوشگذروني خودش و قربون صدقه ي بقييه ي زنا رفتن اخه اينم انصافه؟
اخه چقدر ما ادما ميتونيم پست با شيم چقدر؟( اينم با صداي بلند بود چون دارم از حرص و عصبانيت منفجر ميشم )

+ خط خطی شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 15:46 توسط مداد سياه |

ای بابا

۲ روزه دارم مطلبی رو که می خوام اینجا بنوسیم رو می نویسم ولی نمیاد

+ خط خطی شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 15:28 توسط مداد سياه |

سلام دوستای گلم

این مداد سیاهی که می بینید چند وقته که وقت نشده بنویسه

الانم باز تا ۱۷ شهریور میرم مرخصی ولی قول میدم بعدش همش بنویسم

تا ۱۷ خداحافظ(وقتی برگشتم انقدر می نویسم که کچلتون کنم)

+ خط خطی شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:40 توسط مداد سياه |

چشم هام رو می بندم و میرم اون دور دوراوقتی که هنوز ۷ سالم بود شایدم۸ سالم یا شایدم ۹!

اون خونمون حیاتش چقدر گل داشت پر گل رز ! چه عشقی می کردم بین اون همه گل!!!

یادش بخیر که همه ی اون گلا خشک شدن! همش تقصیر این همسایه پایینیمون بود اخه بهشون اب نمی داد نمیذاشت ما هم بدیمیادش بخیر که چقدر غصه خوردیم!

یادش بخیر که تازه ماهواره اومده بود و منم از صبح تا شب می شستم رو مبل و کارتون simsone

رو میدیدم و شبم به عشق کارتون همون جا می خوابیدم.

یاد همسایه بالاییمون بخیر که همیشه برای اینکه بهانه ای داشته باشه که بیاد فوضولی دستمالشو مینداخت تو ایوون اتاق منو می یومد پایین می گفت:اوا خاک بر سرم دستمالم خونه ی شما افتاده اگه میشه بیام تو و خودم برش دارم!

یادش بخیر که چقدر مامانم به این همسا یه ها رو می داد وخواهرام حرص می خوردن.

یادش بخیر که اون یکی همسایمون اهل جادو و جنبل بود وهر وقت می رفتی خونش از بوی گند خفه میشدی.

یاد اون اشپزخونه با اون میز بزرگش بخیر که با همه ی دختر داییهام میشستیم دورش کلی حرف می زدیم.

یاد همچی اون خونه بخیر!

ولی با تمام این حرفا هیچ وقت دلم برای اون خونه تنگ نمی شه هیچ وقت!

+ خط خطی شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 1:32 توسط مداد سياه |

گاهی وقت ها انقدر گفتن بعضی چیزها سخته که نمی دونی چی بگی؟!

گاهی وقت ها انقدر بعضی ادمها سختند که نمی دونی چه طوری توشون نفوذ کنی؟!

گاهی وقت ها انقدر روزگار تو رو دور خودش می چرخونه که نمی دونی چه طوری سرت رو از گیج رفتن نجات بدی!؟

گاهی وقت ها انقدر ادم ها عقایدشون هر روز تغییر می کنه که تو می مونی که این کدوم یک از اون افراد با عقایدش هست اون فرد سخت/مهربون/ حسود.....

گاهی وقت ها انقدر بعضی ها بی انصافندکه واقعا پیش خودت فکر می کنی این ها انصافشون کجا میره چی میشه؟!

گاهی وقت ها انقدر تو خوب میشی که پیش خودم فکر میکنم مگه میشه انقدر خوبی توی تو جمع شده باشه؟!

گاهی وقت ها انقدر تو بد میشی که پیش خودم فکر می کنم یعنی تو همون ادم خوب هستی؟!

گاهی وقت ها انقدر دوست دارم چرت و پرت بگم که شما ها پیش خودتون فکر می کنید این دیونه هست؟

گاهی وقت ها هم هیچی نمی شه !برو خوش باش

 

+ خط خطی شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 23:28 توسط مداد سياه |

این متن خیلی قشنگ رو دوست گلم شوکا نوشته :

 

گفتی دوستم داری سبک شدم رفتم تو اسمونها ولی کم کم چرا عوض شدی ؟چرا؟

گفتی دستم رو بدم بهت تا ببری منو تو اسمونها ولی چرا تو دستات لهم کردی؟چرا؟

گفتی باهات هم صدا بشم تا ملودی باد رو با هم زمزمه کنیم ولی چرا صدات شد نغمه ی دردم؟چرا؟

گفتی بیا با هم بدوییم تا اخر دنیا ولی چرا منو زمین زدی چرا؟

چرا عوض شدی ؟چرا؟

شایدم عوض نشدی از اول همین بودی!

ولی این رنگ چشمهای من که عوض شده.!

 

 

+ خط خطی شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 1:7 توسط مداد سياه |

صدای ساعت میاد تیک تاک تیک تاک زمان چقدر زود می گذره مثل ۱ چشم به هم زدن .

این عمر ما هست که داره می گذره صدای تیک تاکش رو هم می شنویم گوش کن!

اره حالا فهمیدی چرا می گم این دنیا ارزش ۱ لحظه ناراحتی رو نداره! اره چون ممکنه فردا دیگه نبینمت !

اصلا ممکنه فردا دیگه هیچ وقت همدیگرو نبینیم

۱ دفعه دیدی من مردم از کجا می دونی چی می شه(من نمی دونم چرا تو هر پستم ۱ مردن هست ! اگه فهمیدی به منم بگو)

نمی خوام از دستم دلخور باشی حتی ۱ لحظه! دوست ندارم هیچ کس از من دلخور باشه ! چون شاید حتی ۱ ساعت دیگه هم نباشم که بتونی منو ببخشی!

حالا بخشیدی منو دوست جون؟

+ خط خطی شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 0:13 توسط مداد سياه |